محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

640

خلد برين ( فارسى )

پادشاهى را به كسوت درويشى مبدل گردانيدم . و آن طايفهء نمك به حرام چون مرا در آن خانه نديدند به هر طرف دويده غلامى را كه فى الجمله مشابهتى به من داشت به هم رسانيدند و در همان شب به خوابگاه من آورده به خبه هلاك گردانيدند و چون كسى از سر كار ايشان خبردار نبود فوت غلام را به من شهرت دادند و من از راه ضرورت طريق گمنامى پيش گرفته در زى قلندران از ايران بيرون رفتم و در اقطار آفاق و اطراف جهان به تخصيص ولايت روم سير مىكردم و بلند و پست دولت و مكنت و فراز و نشيب راحت و محنت را به نظر تأمل در مىآوردم تا مدت سياحت من به دو سال كشيد . و چون شنيدم كه اكثر نمك به حرامان به جزاى عمل خود گرفتار گرديدند مصلحت در مراجعت ديده رخت اقامت به ايران كشيدم . اين ترهات دور از كار را كه شعر باف انديشه ، تافته و بافتهء خيالات بنگ و جنون سرشار مىدانست عقلا و ريش‌سفيدان الوار به جاى حرير و پرنيان به متاع جان خريدار شدند . و چون سانحهء فوت اسماعيل ميرزا بىگمان مردمان و غافل و ناگاه روى نموده بود و دور دستان ديار لرستان از سر كار خبردار نبودند گوش قبول به آن هذيانات و مهملات گشودند و كار قلندر از پردهء خفا سر به درى پيش گرفته پاى شهرت به كوچه و بازار نهاد و بنا بر آن كه « شاه قلندر » به هنگام طلوع نشئهء بنگ ، لافهاى گزاف مىزد و ايالت و حكومت مىداد مردم آن حدود از اطراف و جوانب ، راه آمد شد به نزد وى گشادند و دور دستان كه پاى آمدن به خدمت وى نداشتند نذور فراوان و پيشكشهاى سزاوار فرستادند . قلندر نيز رواج كار خود را در توقف آن ديار ديده به كام دل بر سر خوان الوار ، شكم پرست و لوت خوار « 1 » گرديد و رفته رفته كار را به جائى رسانيد كه اسماعيل - ميرزاى واقعى گرديده بساط سلطنت و پادشاهى فروچيد و افسر سرورى بر سر و كمر تاجدارى ، زيب كمر كرده آن طايفهء خر را به

--> ( 1 ) - لوت خوار - كسى كه طعامهاى لذيذ خورد ( معين ) .